آه مادر چقدر دلم برات تنگ شده... براي آغوشت... بغلم كن، پر از دردم...
مادر هيچ وقت منو نفهميدي هيچ وقت دركم نكردي... هميشه سرزنشم كردي...
مادر من خيلي تنهام... ميفهمي تنهاي يعني چي؟
من اگه نباشم تو تنها نيستي... خواهرام هستند...
تو هنوز از دستم ناراحتي... مادر خيلي وقته از اون موضوع ميگذره..
تا حالا حساب كردي چند سال ميگذره؟ مادر من اون موقع ۱۳ سال بيشتر نداشتم...
ولي الان ۲۶ سالمه!!! مادرم ۱۳ سال ... هنوز از من ناراحتي...
هنوز منو دوست نداري... هميشه تنها بودم...
شايد هم اين كينه تو برميگرده به زمانهاي خيلي خيلي قديم! مادر من اون
موقع بچه بودم.. فقط ۹ سال داشتم... اشتباه كردم... ميدونم كار بدي بود اما..... حالا فهميدم...
تو ديگه منو به چشم بچه خودت نگاه نمي كني... مادرم دلم پر از عقده است از دست تو ...
كاراي تو... بعضي وقتها احساس تنفرم دارم بهت... اما نه دوستت دارم...
بر خلاف تو كه بودن و نبودنم فرقي برات نداره...
مادر خيلي تنهام... دلم براي آغوشت تنگ شده...
آغوشي كه ۲۶ ساله به من باز نكردي!... لبخندي كه۱۳ ساله ازش محرومم كردي...
و عشقي كه هيچ وقت ازت نديدم!
مادر ... مادر ... مادر... خيلي تنهام... خيلي...
|
+| نوشته شده توسط
همسفر در دوشنبه هجدهم خرداد 1388
|